حوزه هنری شاهرود، یکی از همان خانههای اصیل بود؛ زیستگاهی که لایهبهلایهی دیوارها و دالانهای باریکش، حافظهی جمعی ساکنان قدیمی را در خود رسوب داده است. از ورودی سرپوشیدهی دالان که خود را به حیاط میرساندی، گویی در میان سطور یک کتاب قدیمی قدم میزنی که هر بندش بوی کهنگی و اصالت خوشایندی را میدهد.
در چارچوب یکی از اتاقها، مریم را میبینم، خیلی گذرا و ساده معرفی میشویم. تشویش میزبانی با اوست. بعد از دیدن محل برگزاری رویداد آموزشی طنز قلمه استان سمنان، برای صبحانه میرویم. روی یک میز و کنار هم تلاشش را میبینم که بیشتر از همه و پابهپای آقای واحدی، مدیر حوزه هنری شاهرود میکوشد که چیزی کم و کسر نباشد.
به یکی از اساتید همراه قلمه که میدانم زاویهی تیز و تندی با داشتن نیروی خانم در میان همکارانش دارد، نگاه معنیداری میکنم، جوری که او هم میفهمد که دارم میگویم: «ببینید این خانم از همهی نیروهای مرد تلاش بیشتری دارد!»
بعد میزبانان که علاقهی ما بهویژه آقای حسیننژاد، مدیر دفتر طنز حوزه هنری و نویسنده کتاب مناجات را میبینند، ما را به خرقان میبرند برای کرنش در مقابل شیخ ابوالحسن؛ نیمساعت توی ماشین کنار مریم نشستهام و دارد از تاریخ و فرهنگ شاهرود و طبیعت اطرافش سخن میگوید. بعد هم راهی بسطام میشویم، هر دو چادرنمازهای سفیدی میگیریم و به محضر بایزید میرسیم. محو تماشا، عکس، تاریخ و معماری میشوم و سوالات پیدرپی از میزبان پرحوصله و مهربانم. لحظاتی را با هم گذراندیم که جهان در آن کُند شد و گویی آن لحظه در حافظهی روزگار ثبت شده باشد.
تلاشهای شبانروزی بر و بچههای حوزه هنری شاهرود و مریم السادات میرحسینی، مسئول آفرینشهای ادبی حوزه هنری شاهرود باعث شد دوازدهمین رویداد قلمه یکی از بهترینها باشد. در میانهی رویداد استاد داوود امیریان، مریم را بهتر به من معرفی کرد و گفت که پیش از هر چیز او نویسندهای توانمند و مدرس داستاننویسی است که آثارش برندهی جوایزی شدهاند.
وقت خداحافظی که رسید، صمیمانه گفتم: «وقتی اومدی تهران، حتما بیا پیش من! تا از خجالت محبتت دربیام!»
۱۰ ماه گذشت... حالا غباری بر آن خاطرات نشسته است...
روز دوازدهم شهریور بود. لشکر آفتاب و آخرین تلاشهای تابستانیاش برای تسلط بر آسمان اما تاریکی کمین کرده بود. شنیدم مریم، آن نویسندهی مهربان شاهرودی با دنیایی از دغدغهی آموزش هنر و فرهنگ، همراه آقایان واحدی و عبادیانی، مسئول واحد نمایش حوزه هنری تصادف کرده و جاده، آن همه جوانی، دغدغه، مهر و تلاش را بلعیده است!
در این زمانهی مرگهای مقسوم و سرنوشتهای دردآلود، من و تمامی مهمانان آن شهر و حوزه هنری به سوگ میزبانان شریفمان نشستهایم و حسرت دیدار دوباره در دلهایمان...
مریم السادات میرحسینی نویسنده مجموعه داستان «مادرها و مادربزرگهایی شبیه من» و رمان «هوراش» است. خدایش بیامرزد.
نظر شما